دختري كه تنهاست و ميترسد از بعد بي تو

عاشقانه

گاهي نبايد ناز كشيد.انتظار كشيد. آه كشيد .درد كشيد.فرياد كشيد ........تنها بايد دست كشيد و رفت.....
نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 2:0 توسط مهسا| |

خوبي كردن به بعضيا مثل اب دادن به گل مصنوعيه ....زياد زحمت نكش!ِ!طرف رگ وريشه نداره....

روزهايت را براي كسي بسوزان كه بداني هر لحظه نبودنت اورا ميسوزاند

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:3 توسط مهسا| |

اموخته ام كه وابسته نبايد شد....

نه به هيچ كس و نه به هيچ رابطه اي .....

و اين لعنتي  نشدني ترين كاري بود كه اموخته ام

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:57 توسط مهسا| |

كينه هايم را فراموش كرده ام
عشقهايم را
دشمنانم را بخشوده ام
و....
 دوست تازه اي بر نميگزينم.......
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:23 توسط مهسا| |

من اگه خدا بودم يه بار ديگه تموم بنده هام رو ميشمردم ببينم كه يه وقت يكيشون تنها نمونده باشه و هواي 2نفره هارو اونقد به رخ تك نفره ها نمكشيدم...

تو در مورد دلتنگي واقعي چيزي نميدوني چون اين تنها زماني اتفاق مي افتد كه كسي را بيشتر از خودت دوست داشته باشي !من اورا دوست داشتم

هيچ چيز لذت بخشتر از اين نيست كه يك نفر احساست رو بفهمه بدون اينكه مجبورش كني....

تنهايي چيزهاي زيادي به انسان مي اوزد اما.....تو نرو... بگذار من نادان بمانم

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:9 توسط مهسا| |

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:33 توسط مهسا| |

خدايا خسته ام  نه از خودم از ان كسي كه مرا غرق خودش كرد اما نجاتم نداد.....


بزرگتري لذت در زندگي انجام كاريست كه ديگران ميگويند تو نميتواني


تنهايي قشنگترين و بي منت ترين حس دنياست چون براي داشتنش نياز به هيچ كس نداري


مرا مرگ بهتر از اين زندگيست كه ازاد باشم و كنم بندگي

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:41 توسط مهسا| |

خدااااااايا خيلي دلم گرفته هر كسيو دوست داشتم تنهام گذاشت خدايا تو تنهام نذار
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 22:40 توسط مهسا| |

كمي عوض شدم...

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم...

به كسي تكيه نميكنم

از كسي انتظار محبت ندارم

خودم بوسه ميزنم به دستان خودم سر ب زانوهاي خودم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم

فقط نگران خودم ميشوم با خودم ساعتها حرف ميزنم در دنياي خودم

چه ارامش زيبايست  تنهايي......

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 20:59 توسط مهسا| |

ميگويند "شاد"بنويس...نوشته هايت درد دارد و من  ياد دختركي افتادم كه با كمانچه اش  گوشه خيابان شاد ميزد اما با چشمان خيس...
نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 18:7 توسط مهسا| |

ديشب كودكي بر اثر گرسنگي مرد...!!!!!

بيچاره كودك.....

اما بيچاره تر مادر كودك كه براي قرص ناني تن به هرزگي داد....

اما قبول باشد مي گويند همسايه كناري آنها مكه رفته.....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:10 توسط مهسا| |

ميدانم هر از گاهي دلت تنگ ميشود.همان دلي كه جاي من در ان است انقد  تنگ ميشود ك يات ميرودمن انجايم دلتنگيهايت را از من بپرس و نگران هچ چيز نباش هنوز من هستم هنوز خدايت همان خداست هنوز روحت از جنس من است اما من نميخواهم تو همان باشي تو بايد در هر زمان بهترين باشي نگران شكستن دلت نباش ميداني...شيشه ها براي اين شيشه است چون قرار است روزي بشكند. وجنسش عوض نميشودو ميداني كه من شكست ناپذير هستم وتو مرا داري براي هميشه چون هر وقت گريه ميكني دستانم با مهرباني چشمانت را مينوازد چون هرگاه تنها شدي تازه مرا يافته اي چون هر گاه بغضت نگذاشت  صداي لرزان و استوارت را بشنوم  صداي خرد شدن ديوار بين خودما و تورا شنيدم....درست است مرا فراموش كردي..اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم دلم نميخواد غمت را ببينم  ميخواهم شاد باشيتو هم ميتواني اين را بخواهي خشنودي مرامن گفتم{وجعلنانومكم سبا} تا ك ما خواب را مايه ارامش شما قرار داديم ومن هرشب ك ميخوابي  روحت را نگه ميدارم تا تازه شودنگران نباش!!!دستانم با مهرباني قلبت را ميفشارد شبها ك خوابت نميبرد  فكر ميكني تنهايي؟؟؟ اما نه من هم دل ب دلت بيدارم  فقط كافيست خوب گوش بسپاري  و بشنوي ندايي كه تو را فرا ميخواند  ب زيستن پروردگارت.......
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:54 توسط مهسا| |

دل نده......

به ادمها دل نده...

توكه از خدايشان عاشقتر نيستي.اينان خداي خود را به نيمه ناني ميفروشند وتورا به نيمه شبي با ديگري.....

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:5 توسط مهسا| |

خاطرات  نه سر دارند و نه ته...بي هوا مي آيند تاخفه ات كنند

ميرسند گاهي وسط يك فكر...

گاهي وسط يك خيابان....

سردت ميكنند داغت ميكنند

رگخوابت را بلدند

زمينت ميزنند

خاطرات تمام نميشوند تمامت ميكنند

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:5 توسط مهسا| |

راحت از من گذشت...اگر خدا هم راحت از او بگذرد  خودم قيامت را بپا ميكنم
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:53 توسط مهسا| |

ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت عشق تو بسم  بود...
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
نه بخت گريزنده مي امد و بگذشت....غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو!هيهات!!كه يك عمرتنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
والله ك ب جز تو گر هيچ كسم هست
حاشا ك بجز عشق تو گر هيچ كسم بود
لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم 
رفتم بخدا.....
گر هوسم بود بسم بود
نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:10 توسط مهسا| |

گفته بودم ميكشمت.اااااااااااخ 
امروز ....دم غروب...وقت اذان....
دلم را با اشك اب دادم.......
رو به قبله
خواباندمش... 
يك
دو
سه
تمام شد....
ديگر بهانه ات را نميگيرد!!!
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:1 توسط مهسا| |

اينجا زمين است...

ساعت به وقت انسا نيت خواب است.دل عجب موجود سخت جاني است.هزار بار تنگ ميشود.ميشكند .ميسوزد ميميرد  و باز هم ميتپد.....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:27 توسط مهسا| |

حواست هست خداااااااااا....

صداي هق هق گريه ام از همون گلويي مياد كه ميگفتي از رگش به من نزديكتري........

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:40 توسط مهسا| |

خدااااااااااااااااايا...................

از گناهانم بگذر!!

همانگونه كه از آرزوهايم گذشتي...

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:55 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin